دوباره روزی بهار می شود ،
من میدانم !پرستو ها روی همان پستو ، همان جای همیشگی خانه می سازند
تو در بهار بعدی هم مثل همه بهارها در نهایت شکوه و زیبایی روز افزونت خواهی بود ...
ای تمام بهار آرزو های من !
ای کودک مرده در بطن ذهن همیشه آبستن غم های من ...
ای نوزاد هرگز متولد نشده من ...
ای که تمام پاییز های حزن آور و زمستان های ملال انگیز
به شوق بهار های با تو بودن میگذشت
با تو میگویم ای آخرین زیبایی مجسم عالم !
من پاییز تر از آنم که بتوانم دوباره در بهار بعدی با تو قدم بزنم ...
خزان زده و به یغما رفته ،
عریان از شکوه و عظمتی که روزگارانی بود و دیگر نیست
نظاره گر تو تا خود بهار زنده میمانم ...
من خود خداوند بودم !
پیامبر بودم ،و کتابی داشتم ،
که تنها یک آیه داشت !
(( ای قلب های لرزان و ترسان ،
ویران شوید و بریزید !
که برای پذیرش پروردگار ،
محصور دیوار هایتان ،
بسیار کوچک اند ... ))
و هیچ کس در امتم قلب لرزانی نداشت ،
جز آنکه عاشق بود !
و هیچ قلبی نریخت جز آنکه شکسته شد ...
+ خداوندا نفهمیدم خطا کردم ...
به قلم معجزه گر در روز پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۵ ساعت 21:25 در بخش : پرسه در آینه
شاهزاده خانم !
من هرگز به شما نگفتم که تمام نوروز ها مرا به یاد شما می اندازد .
هزاران نوروز از پی هم گشتند و شما برنگشته ای
و من هنوز سرگرم در خیال شما سرخوش ام
با خیال شما که یک عمر خاطره من از بهار هستید
شاهزاده خانم !
نصویر شما با آن دامن گلگلی که گل هایش از باغچه کوچک ما هم بهار تر بودند ،
آن کفش ها که تا خود سیزده باید تمیز می بود ،
آن چشم های پر ذوق کودکانه از صدای توپ تحویل سال ،
موهایی که به زور سر شانه تاب خورده بود و یاد گندم زار زرین رویای من بود
تنها یادگاران من از شماست ...
و من هزاران سال است که در گذر گاه فصول ،
درست در نقطه اعتدال بهاری ،
همانجایی که شما را با آن قرآن در
تو سراپا بهاری و من در قعر زمستان های پایان ناپذیر ناباوری اسیرم
من تنها بندی بر پای تو ام ای همراه ،
بزرگواری کن و از من بگذر ...

برچسب: بگذر,
نویسنده: پویا توکلی