خرید بک لینک
دوباره روزی بهار می شود ، من میدانم !پرستو ها روی همان پستو ، همان جای همیشگی خانه می سازند تو در بهار بعدی هم مثل همه بهارها در نهایت شکوه و زیبایی روز افزونت خواهی بود ... ای تمام بهار آرزو های من ! ای کودک مرده در بطن ذهن همیشه آبستن غم های من ... ای نوزاد هرگز متولد نشده من ... ای که تمام پاییز های حزن آور و زمستان های ملال انگیز به شوق بهار های با تو بودن میگذشت با تو میگویم ای آخرین زیبایی مجسم عالم ! من پاییز تر از آنم که بتوانم دوباره در بهار بعدی با تو قدم بزنم ... خزان زده و به یغما رفته ، عریان از شکوه و عظمتی که روزگارانی بود و دیگر نیست نظاره گر تو تا خود بهار زنده میمانم ...

برچسب: غمگین,پاییزم,بگذر, نویسنده: پویا توکلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:07

قصه تا آنجا پیش رفت که با تیغه و موتور و در و پیکر بی در و پیکر کارگاه هم حسی ام شروع شده بود . هنوز یک دل سیر از شجاعت تازه بدست آورده ام کیفور نشده بودم ، که با صدای مربی جوان به خودم آمدم : _ کافیه حالا باید برش زدن رو یاد بگیری . شجاعت نابالغم در شرف تباهی بود که به خاطر آوردم این تیغه برای دست بی خطر است ! مربی نشست و تکه سنگی را بعد از چند وارسی سر دستی ، و نه خیلی محتاطانه از طرفی که به نظر هموار تر می آمد به تیغه در حال حرکت نزدیک کرد . سر و صدایی اعصاب خورد کن تمام فضا را گرفت ، اعصاب خورد کنی شیرین که صدایش بی وقفه در سی و سه بند اعصاب نداشته ام رژه می رفت و فقط شگفتی سنگی که مثل پنی

برچسب: حوض,سنگی,قسمت,چهارم, نویسنده: پویا توکلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:07

من خود خداوند بودم ! پیامبر بودم ،و کتابی داشتم ، که تنها یک آیه داشت ! (( ای قلب های لرزان و ترسان ، ویران شوید و بریزید ! که برای پذیرش پروردگار ، محصور دیوار هایتان ، بسیار کوچک اند ... )) و هیچ کس در امتم قلب لرزانی نداشت ، جز آنکه عاشق بود ! و هیچ قلبی نریخت جز آنکه شکسته شد ... + خداوندا نفهمیدم خطا کردم ... به قلم معجزه گر در روز پنجشنبه شانزدهم دی ۱۳۹۵ ساعت 21:25 در بخش : پرسه در آینه

برچسب: شبی,حال,مستی,تکیه,جای,خدا,کردم, نویسنده: پویا توکلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:07

شاهزاده خانم ! من هرگز به شما نگفتم که تمام نوروز ها مرا به یاد شما می اندازد . هزاران نوروز از پی هم گشتند و شما برنگشته ای و من هنوز سرگرم در خیال شما سرخوش ام با خیال شما که یک عمر خاطره من از بهار هستید شاهزاده خانم ! نصویر شما با آن دامن گلگلی که گل هایش از باغچه کوچک ما هم بهار تر بودند ، آن کفش ها که تا خود سیزده باید تمیز می بود ، آن چشم های پر ذوق کودکانه از صدای توپ تحویل سال ، موهایی که به زور سر شانه تاب خورده بود و یاد گندم زار زرین رویای من بود تنها یادگاران من از شماست ... و من هزاران سال است که در گذر گاه فصول ، درست در نقطه اعتدال بهاری ، همانجایی که شما را با آن قرآن در

برچسب: شاهزاده,خانم,کودکی, نویسنده: پویا توکلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:07

تو سراپا بهاری و من در قعر زمستان های پایان ناپذیر ناباوری اسیرم

من تنها بندی بر پای تو ام ای همراه ،

بزرگواری کن و از من بگذر ...

برچسب: بگذر, نویسنده: پویا توکلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:07

و شاید درست ترین تعریف من از انسان :

موجودیست که مقایسه تاریخ تمدنش با قدمت توحشش ،

توجیه تمام جهالت هایش است ...

برچسب: کسم,کسم, نویسنده: پویا توکلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:07

(( تاریخ مصرف 99 سال پس از تولید ! )) قسمت دوم خانم والا رفعت را صدا زد که : _ آفتابه لگن را از خوض نه ، از تنگ سردابه که خنک تر است آب کن و وقت صلاه صبح بیار اتاقم ، افطار را هم تو حیاط میخوریم ، روی تخت . رفعت با آن هیکل ریزه جلدی پرید جلوی پای خانم والا و در حالیکه چشم های درشتش را پشت هم میبست و باز می کرد و با لبه صوری اش ، مثل دختر هایی که از هول خواستگار گیج شدند ور میرفت گفت : _ چشم خانوم جون ! و انگار راحت شده باشد آب گلویش را قورت داد . _ چراغ را نفت کردی ؟ _ بله خانوم جون همه چراغ ها نفت شدن . و همینطور که لبه روسری اش را دور انگشت اشاره اش هی میپیچید ادامه داد : میرز ممد کفاش میگف

برچسب: تاریخ,مصرف,سال,تولید, نویسنده: پویا توکلی تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 0:07

صفحه بندی